نام کتاب: پیرمرد و دریا
خودش گفته بود شاید خواب می بینم. آنگاه ماهی را دیده بود که از آب بیرون آمد و پیش از فروافتادن در هوا بی حرکت ماند، و یقین کرد که با چیز بسیار عجیبی سر و کار دارد و نتوانست آن را باور کند. سپس چشمش درست نمیدید. اما حالا مانند همیشه خوب میدید. دیگر میدانست که ماهی را دارد و دستها و پشتش خواب و خیال نیستند. با خود گفت دستهایم زود خوب می شوند. خونشان را خوب شستم و آب شور خوبشان می کند. آب سیاه قلب خلیج بهترین داروی زخم است. تنها کاری که باید بکنم این است که مغزم را روشن نگه دارم. دستها کار خودشان را کرده اند و داریم خوب پیش میرویم. دهان ماهی را بسته ام و دمش را راست از بالا به پایین نگه داشته ام، مثل دو برادر با هم پیش می رویم. سپس مغزش را اندکی تاریکی گرفت و با خود گفت که او دارد مرا می برد یا من او را می برم؟ اگر او را دنبال قایق میکشیدم، شکی نبود. یا اگر ماهی توی قایق افتاده بود و همه فر و شکوهش رفته بود باز جای شکی نبود. اما حالا هر دو داشتند کنار هم آب را می شکافتند، و پیرمرد گفت اگر دلش می خواهد او مرا ببرد، بگذار ببرد. من فقط در حیله گری از او سرم، و او هیچ خیال بدی برای من نداشت. خوب پیش می رفتند و پیرمرد دستش را در آب خیس میکرد و می کوشید مغزش را روشن نگه دارد. ابرهای بلند کومولوس در آسمان بود و بالاتر از آنها آنقدر ابر سیروس بود که پیرمرد بداند که این باد تمام شب ادامه خواهدداشت. پیرمرد مدام به ماهی نگاه

صفحه 89 از 117