برود.
سپس دگل را برپا کرد، و با دستوری که دسته بنتوکش بود و فرمنی که کار گذاشت، بادبان وصله دار را بالا کشید و قایق براه افتاد و پیرمرد که روی سینه قایق لم داده بود به سوی جنوب غربی راند. و نیازی به قطب نما نداشت تا بداند جنوب غربی کجاست. کافی بود باد را حس کند و کشش بادبان را ببیند. بهتر است قلاب کوچکی با قاشقک بیندازم توی آب، بلکه یک چیزی بگیرم بخورم و با رطوبتش گلو را تر کنم. اما قاشقکی پیدا نکرد و ساردینهایش همه گندیده بودند. پس یک مشت گیاه دریایی زرد را که از کنارش می گذشت با بنتوک گرفت و تکان داد، چنانکه میگوهای ریزی که در آن بودند روی کف قایق ریختند. بیش از ده دوازده تا می شدند و مثل سوسک خاکی دست و پا می زدند. پیرمرد کله هاشان را با شست و انگشت کند و آنها را به دهان گذاشت و با پوست و دم جوید. میگوها خیلی ریز بودند ولی پیرمرد میدانست که قوت دارند و مزه شان خوب
بود.
پیرمرد هنوز دو جرعه آب توی قمقمه داشت و پس از خوردن میگوها نیم جرعه از آب را نوشید. قایق با آن بادی که داشت خوب پیش می رفت و پیرمرد دسته سکان را زیر بغل گرفته بود و قایق را هدایت می کرد. ماهی را می دید و کافی بود به دستهایش نگاه کند یا پشتش را به پاشنه قایق بمالد تا بداند که این واقعا روی داده است و خواب نمی بیند. یک لحظه در آخر کار حالش آنقدر بد شده بود که با