بار دیگر دور نیزه تاباند و در رشته طناب را گره زد و به ستونک روی فنه بست. سپس طناب را برید و به پاشنه رفت که دم را هم مهار کند. رنگ ماهی از ارغوانی و نقره ای به نقره ای خالص برگشته بود و روی دمش نوارها همچنان بنفش کمرنگ بودند. نوارها از یک وجب پهن تر بودند و چشمهای ماهی هیچ حالتی نداشتند. مانند عدسی دوربین زیردریایی، یا چشمهای شمایل قدیس پیشاپیش دسته عزاداران
پیرمرد گفت: «تنها راه کشتنش همین بود.» از لحظه ای که آب را نوشیده بود حالش بهتر شده بود و می دانست که از حال نخواهد رفت و مغزش روشن بود. با خود گفت این جور که میبینم سیصد کیلو شیرین وزن دارد. شاید هم بیشتر. اگر دو سوم این وزن را از قرار کیلویی شصت سنست بشود آب کرد، میکند چقدر
گفت: «باید با قلم حساب کنم. مغزم خوب کار نمیکنه. خیال میکنم دی ماجوی بزرگ امروز خیلی از من راضی باشه. من میخچه استخوانی نداشتم اما دستام و پشتم راست راستی درد میکنه.» با خود گفت میخچه استخوانی چه جور چیزی است؟ شاید هم داشته باشیم و خودمان نمی دانیم.
ماهی را به سینه و پاشنه و میان قایق محکم بست. آنقدر بزرگ بود که انگار قایق بسیار بزرگتری را به آن قایق کوچک بسته بودند. پیرمرد یک تکه ریسمان برید و آرواره پایین ماهی را به نیزه اش بست تا دهان ماهی باز نشود و قایق هر چه راحت تر پیش