نام کتاب: پیرمرد و دریا
خوب ببندم، دگل را برپا کنم، بادبان بزنم، برگردم. شروع کرد به کشیدن ماهی تا او را پهلو به پهلوی قایق بیاورد و بتواند ریسمان را از لای گوشش بگذراند و از دهانش بیرون بیاورد و سرش را محکم به سینه قایق ببندد. با خود گفت دلم میخواهد ببینمش، دستش بزنم، حسش کنم. گفت این دارایی من است. اما برای این نیست که می خواهم حسش کنم. انگار قلبش را حس کردم. وقتی که نیزه را بار دوم فروبردم. حالا بکشش جلو ببندش، حلقه طناب را بینداز به دمش، یک حلقه دیگر هم به کمرش، ببندش به قایق گفت: «دست بکار شو، پیرمرد.» یک جرعه بسیار کوچک آب نوشید. «حالا که جنگ تمام شد خیلی حمالی مونده که باید بکنی.» نگاهی به آسمان انداخت و سپس نگاهی به ماهی اش. با دقت به خورشید نگریست. با خود گفت هنوز خیلی از ظهر نگذشته. باد مساعد هم دارد بلند می شود. ریسمان فعلا اهمیتی ندارد. من و پسرک در خانه سرهم شان می کنیم. گفت: «ماهی، بیا ببینم، ولی ماهی نیامد. توی آب ولو بود، و پیرمرد قایق را به طرف او کشید. وقتی که در برابر او قرار گرفت و سر ماهی روی سینه قایق آمد، اندازه ماهی باورش نمی شد. اما طناب نیزه را از تونک باز کرد و آن را از زیر گوش ماهی گذراند و از دهانش بیرون کشید و دور نیزه ماهی تاباند و سپس آن را از گوش دیگرش گذراند و یک

صفحه 86 از 117