نام کتاب: پیرمرد و دریا
آنگاه ماهی جان گرفت و با مرگی که درونش بود از آب بیرون جست و تمام درازا و پهنا و زور و زیبایی اش را نشان داد. انگار بالای سر پیرمرد در هوا معلق بود. سپس با ضربه ای فروافتاد و باران آب بر پیرمرد و بر تمام قایق فروریخت. پیرمرد دلش ضعف می رفت و حالش بد بود و چشمش درست نمی دید. اما ریسمان نیزه را باز کرد و آن را از لای دستهای ناسورش آهسته به دریا دواند، و وقتی که چشمش دید، توانست ببیند که ماهی به پشت برگشته است و شکم سفیدش بالاست. چوب نیزه از شانه ماهی کج بیرون زده بود و آب دریا از خون قلبش رنگین بود. خون نخست تیره رنگ بود، مانند یک دسته ماهی در آب نیلگون در ژرفای هزار بالا، سپس مانند ایر پخش و پراکنده شد. ماهی سیمین آرام در امواج غوطه می خورد. پیرمرد با دید ناچیزی که داشت خوب نگاه کرد. آنگاه ریسمان نیزه را در دور بر ستونک فته پیچید و سر خود را روی دستهایش نهاد. و روی تخته گفت: «مغزمو روشن نگه دار. من پیرمرد خسته ای هستم. اما این ماهی را که برادرم بود کشتم، حالا باید حمالی اش را بکنم.» با خود گفت حالا باید طناب و حلقه ها را آماده کنم و او را کنار قایق ببندم. اگر دو نفر هم بودیم و قایق را به پهلو می خواباندیم که ماهی را بالا بکشیم و بعد آب قایق را خالی کنیم، باز این ماهی در این قایق جا نمی گرفت. باید همه چیز را آماده کنم، بعد او را بکشم جلو،

صفحه 85 از 117