میکنم.
یک بار دیگر هم تلاش کرد و داشت از حال می رفت که ماهی را برگرداند. ماهی خودش را راست کرد و باز آهسته دور شد و دم بزرگش را در آب تکان داد.
پیر مرد به خودش قول داد که باز هم تلاش کند، هر چند که اکنون دستهایش لهیده بود و چشمش فقط در پاره ای از لحظه ها درست میدید.
باز هم تلاش کرد و باز همان گونه بود. گفت خوب، و حس کرد که دارد از حال می رود که باز بیدار شد. یک بار دیگر هم تلاش میکنم.
تمام دردش، و آنچه را از زورش و از غرور دیرینه اش برجا بود فراهم کرد و بر سر جان دادن ماهی نهاد و ماهی به کنار او آمد و آرام در کنارش شنا کرد، چنانکه نیزه اش گویی به بدنه قایق می گرفت و ماهی، دراز، ژرف، پهن، سیمین، نوارهای ارغوانی بر پشت، از زیر قایق می گذشت و بپایان نمی رسید.
پیرمرد ریسمان را انداخت و پایش را روی آن گذاشت و نیزه را برداشت و تا آنجا که توانست بالا برد و با تمام زورش، و زور بیشتری که هم اکنون فراهم کرده بود، پایین آورد و در پهلوی ماهی، درست زیر بالک بزرگ سینه اش که به بلندی سینه آدم در هوا باز شده بود، فروکرد. فرورفتن آهن را حس کرد و خود را روی آن انداخت و آن را فروتر کرد و تمام وزن خود را پشت آن گذاشت.