نام کتاب: پیرمرد و دریا
برگشت و سپس خودش را راست کرد و دور شد. پیرمرد گفت: «ماهی، ای ماهی، تو که آخرش باید بمیری. باید حتما مرا هم بکشی؟» با خود گفت با این کار هیچ باری بار نمی شود. دهنش چنان خشک بود که نمی توانست حرف بزند، ولی حالا دستش به قمقمه آب نمی رسید. گفت این دفعه باید بیارمش کنار قایق. دیگر تاب چند دور دیگر را ندارم. اما با خود گفت چرا، داری. تو همیشه تاب داری. دور بعد چیزی نمانده بود که کارش را بسازد. ولی ماهی باز خودش را راست کرد و آهسته دور شد. پیرمرد در دل خود گفت ماهی تو داری مرا میکشی. اما حق هم داری. ای برادر، من تا به حال از تو بزرگ تر و زیباتر و آرامتر و نجیب تر چیزی ندیده ام. بیا مرا بکش. هر که هر که را میکشد بکشد. با خود گفت مغزت دارد مغشوش می شود. حواست را جمع نگه دار. حواست را جمع نگه دار و درد را مردانه تحمل کن - یا ماهیانه. و با صدایی که بسختی می شنید گفت: «مغز، روشن شو. روشن شو.» دو دور دیگر باز به همین گونه بود. | پیرمرد با خود گفت هیهات. هر بار احساس کرده بود که دارد از حال می رود. هیهات. اما یک بار دیگر هم تلاش

صفحه 83 از 117