اما با خود گفت باید بگذارم نزدیک نزدیک بیاید. به سرش نباید زد، باید به قلبش بزنم.
گفت: «پیرمرد آروم باش، محکم باش.»
در چرخش بعد پشت ماهی از آب بیرون بود اما از قایق قدری زیاد فاصله داشت. در چرخش بعد هم باز فاصله داشت ولی پشتش بالاتر آمده بود و پیرمرد یقین داشت که اگر قدری بیشتر ریسمان پس بگیرد ماهی را به کنار قایق خواهد کشید.
از مدتی پیش نیزه اش را سرپا واداشته بود و چنبر ریسمان نازکش در سبد گردی بود و دم ریسمان را به ستونک روی فته بسته بود. و اکنون ماهی داشت آرام چرخ میزد و جلو می آمد و زیبا بود و فقط دم بزرگش تکان می خورد. پیرمرد هر چه می توانست او را می کشید و نزدیک تر می آورد. یک لحظه ماهی به پهلو غلتید. سپس خودش را راست کرد و به چرخ زدن پرداخت.
پیرمرد گفت: «غلتوندمش. همین الان غلتوندمش.»
اکنون باز احساس ضعف می کرد، اما ریسمان ماهی بزرگ را همچنان با تمام زورش به دست داشت. با خود گفت ماهی را غلتاندم. شاید این دفعه بتوانم کارش را بسازم. گفت ای دستها، بکشید. ای پاها، قرص بایستید. ای سر، طاقت بیار. طاقت بیار. تو هیچ وقت واندادهای این بار برش میگردانم.
اما وقتی که تمام زورش را زد، و مدتی پیش از آنکه ماهی به پهلوی قایق برسد با تمام زورش زور آورد، ماهی نیم غلتی زد و