بالک پشتش خوابیده بود و بالکهای بزرگ هر دو طرفش باز باز بودند.
در این دور پیرمرد چشم ماهی را دید، و دو لیک ماهی خاکستری را هم که زیر او شنا میکردند دید. گاهی به او می چسبیدند، گاه از او جدا می شدند. گاه آرام در سایه اش شنا می کردند. هر کدام بیش از یک متر درازا داشتند و وقتی که بسرعت شنا می کردند تمام تنشان مانند مارماهی در آب میلولید.
دیگر پیرمرد داشت عرق می ریخت، اما نه تنها از تابش خورشید. با هر چرخ آرامی که ماهی میزد او ریسمان پس میگرفت و یقین داشت که پس از دو چرخ دیگر می تواند نیزه اش را با تن او آشنا
کند.