با خود گفت هرگز اینقدر خسته نشده بودم. حالا باد مساعد هم دارد بلند می شود. با این باد می توانم ماهی را به بندر ببرم. خیلی به این باد احتیاج دارم.
گفت: «این دفعه که دور رفت خستگی در می کنم. حالم خیلی بهتره. بعد از دو سه تا چرخ دیگه میگیرمش.» |
کلاه حصیری اش را پشت کله اش گذاشته بود. وقتی که حس کرد ماهی دارد دور می زند با کشش ریسمان روی فنه خوابید.
با خود گفت ای ماهی، حالا برو دنبال کارت، وقتی برگشتی میگیرمت
موج بالا گرفته بود. اما نسیم ملایم بود و پیرمرد برای بازگشت به این نسیم نیاز داشت.
گفت: «من فقط سکان رو راست جنوب و مغرب میکنم. آدم هیچ وقت تو دریا گم نمیشه. جزیره ما هم خیلی درازه.»
دور سوم بود که نخستین بار ماهی را دید.
نخستین بار سایه سیاهی بود که از زیر قایق گذشت و آنقدر دراز بود که پیرمرد باورش نشد.
گفت: «نه. به این بزرگی نمیشه.»
اما به همان بزرگی بود و در پایان این دور فقط در سی متری قایق روی آب آمد، و پیرمرد دمش را دید که از آب بیرون زد. از تیغه یک داس بزرگ بلندتر بود و روی آب نیلی تیره به رنگ بنفش بسیار روشن بود. تیغه در آب فرورفت و چون ماهی درست زیر سطح آب شنا می کرد. پیرمرد جثه عظیم و نوارهای ارغوانی پشتش را میدید.