نام کتاب: پیرمرد و دریا
قلاب بازتر شود و ماهی خودش را خلاص کند. گفت: «ماهی، نپر. نپر، ماهی.» ماهی چند بار دیگر به سیم ضربه زد و پیرمرد هر بار سر تکان داد و کمی ریسمان داد. | با خود گفت باید دردش را همان جایی که هست نگه دارم. درد من مهم نیست. اختیارش دست خودم است. اما درد او ممکن است دیوانه اش کند. چندی که گذشت ماهی دیگر به سیم ضربه ای نزد و آهسته بنا کرد به چرخ زدن. اما پیرمرد دوباره احساس ضعف کرد. با دست چپ یک کف آب دریا برداشت و روی سرش ریخت. سپس باز هم ریخت و پشت گردنش را مالید. گفت: «جاییم کرخت نشده. الانه که بیاد بالا. من هم تابش رو دارم. باید تابش رو داشته باشی. اصلا حرفش رو نزن روی فنه تکیه داد و لحظه ای ریسمان را باز روی شانه انداخت. گفت حالا که آن در دایره را دور می زند کمی خستگی در میکنم، وقتی که برگشت باز دست بکار میشوم. خستگی درکردن روی فنه او را خیلی وسوسه می کرد، دلش می خواست بگذارد ماهی برای خودش یک چرخ بزند، بدون اینکه او ریسمانی پس بگیرد. اما چون از فشار ریسمان فهمید که ماهی دارد باز به طرف قایق می آید پیرمرد سرپا ایستاد و شروع کرد به لنگر دادن دست و شانه و پس گرفتن هر آنچه ریسمان بدست می آورد.

صفحه 79 از 117