نام کتاب: پیرمرد و دریا
شاید یک ساعت دیگه دیدمش. حالا باید حرفمو حالیش کنم، بعد میکشمش. | ولی ماهی آهسته چرخ میزد و دو ساعت بعد پیر مرد عرق میریخت و تا مغز استخوانش خسته بود. اما دایره ها اکنون خیلی تنگ تر بودند و از روی شیب ریسمان پیرمرد می دید که ماهی همچنان که شنا می کند بالاتر و بالاتر می آید. یک ساعتی بود که پیرمرد جلو چشمش لکه های سیاه میدید. عرق چشمش را می سوزاند و بریدگی، بالای چشم و روی پیشانی اش را می سوزاند. از لکه های سیاه نمی ترسید. با آن فشاری که بر ریسمان می آورد این طبیعی بود. اما دو بار احساس ضعف کرد و سرش گیج رفت؛ این نگرانش میکرد. گفت: «غیر ممکنه، من زه نمیزنم، تو چنگ یه همچین ماهی نمی میرم، اونم حالا که داره به این خوشگلی میاد جلو. خدایا به من قوت بده تاب بیارم. صد بار ای پدر ما... و صد بار یا حضرت مریم میخونم. ولی الان نمی تونم بخونم.» با خود گفت دعاها را خوانده بگیر. بعد می خوانم. در همان لحظه ریسمان که در هر دو دستش بود ناگهان بنای تلاش و تلاطم را گذاشت. تکانها تند و سخت و سنگین بود. با خود گفت دارد با نیزه اش به سیم سر ریسمان میکوبد. منتظرش بودم. باید این کار را می کرد. ولی با این کار ممکن است از آب بیرون بپرد. بهتر است حالا همین جور چرخ بزند. پرش برایش لازم است، برای اینکه هوا بگیرد. بعد با هر پرشی ممکن است زخم

صفحه 78 از 117