نام کتاب: پیرمرد و دریا
فروداد. با خود گفت این بیشتر از همه ماهیهای دیگر قوت دارد. دست کم آن جور قوتی که من احتیاج دارم. گفت تا حالا آنچه از دستم بر می آمد کردم. بگذار بچرخد؛ بگذار بجنگیم از وقتی که به دریا آمده بود خورشید داشت برای سومین بار بالا می آمد که ماهی بنای چرخ زدن را گذاشت. پیرمرد از روی شیب ریسمان نمیدید که ماهی دارد چرخ میزند. هنوز مانده بود تا این را ببیند. فقط حس کرد که فشار ریسمان بفهمی نفهمی شل شده است و با دست راست بنا کرد به کشیدن ریسمان مانند همیشه سفت شد، اما درست در لحظه ای که به درجه پاره شدن رسیده بود واداد و آمد. پیرمرد سر و شانه اش را از زیر ریسمان درآورد و آرام و هموار شروع به کشیدن کرد. هر دو دستش را لنگر می داد و می کشید و می کوشید کار کشیدن را با تنهاش و پاهایش انجام دهد. پاها و شانه هایش با لنگر دستها اینور و آنور می رفت. گفت: «دایره اش خیلی بزرگه، ولی داره چرخ میزنه.» | آنگاه دید که ریسمان دیگر نمی آید و آن را نگه داشت تا وقتی که دید قطره های آب در پرتو آفتاب از آن بیرون جست. سپس ریسمان باز بیرون زد، و پیر مرد زانو زد و خواه ناخواه آن را به آب تیره پس فرستاد. گفت: «داره اون طرف دایره شو دور می زنه. باید هر چه میتونم نگه دارم. فشار ریسمون دایره شو هر دفعه تنگ تر میکنه.

صفحه 77 از 117