نام کتاب: پیرمرد و دریا
گفت: «اون قد هم بد نیست. درد هم که برای مرد مسألهای نیست.» با دقت ریسمان را گرفت، چنانکه توی هیچ کدام از بریدگیهای تازه نیفتد، وزن خودش را هم جا به جا کرد، چنانکه بتواند دست چپش را توی آب آن سوی قایق بگذارد. به دست چپش گفت: «تو دست بی عرضه ای بودی، اما بد هم از کار درنیامدی. اما یک وقت بود که هیچ خبری ازت نداشتم.» | با خود گفت چرا من با دو دست کاری به دنیا نیامدم؟ شاید تقصیر خودم بود که این یکی را خوب تعلیم ندادم. گرچه خدا خودش میداند که فرصت یادگرفتن زیاد داشت. اما شب کارش پر بد نبود، فقط یک بار کرخت شد. اگر باز هم کرخت شود باید بدهم ریسمان قطعش کند. وقتی که چنین اندیشید دانست که مغزش روشن نیست، و با خود گفت که باید کمی دیگر از گوشت پیسو بخورم. باز با خود گفت آخر نمی توانم. فکرت مغشوش باشد بهتر از این است که بالا بیاوری و بی قوت بشوی. میدانم که اگر خوردم توی دلم بند نمی شود، چون که صورتم را تویش مالیده ام. برای احتیاط نگهش میدارم تا وقتی که خراب بشود. اما حالا دیگر کار از قوت گرفتن از خوراک گذشته است. با خود گفت عجب احمقی هستی. آن ماهی پرنده دیگر را بخوره ماهی شسته و آماده بود، و پیرمرد با دست چپش آن را برداشت و خورد، و با دقت خارهایش را جوید و همه اش را از سر تا دم

صفحه 76 از 117