توی آب دنبال خود بکشد.
با خود گفت بله، حالا بیش از ده بار بالا جسته است و کیسه - های پشتش از هوا پر شده، دیگر نمی تواند برود زیر آب بمیرد، که من نتوانم او را بالا بکشم. بزودی شروع می کند به چرخ زدن، آن وقت من باید با او کار کنم. نمیدانم چه بود که ناگهان او را به حرکت درآورد. آیا گرسنگی به او زور آورد یا اینکه تو دل شب یک چیزی او را هراساند؟ شاید ناگهان ترس برش داشت. اما خیلی ماهی آرام پرزوری بود، انگار از هیچ چیزی نمی ترسید، خاطرش جمع بود. چیز غریبی است.
گفت: «پیرمرد، بهتره خودت هم نترسی، خاطرجمع باشی. دوباره نگرش داشته ای، اما ریسمون را نمی تونی ازش پس بگیری. همین حالاست که بنا کنه به چرخ زدن.»
پیرمرد اکنون با دست چپ و شانه هایش او را نگه می داشت. خم شد و با دست راست یک کف آب برداشت که گوشت لهیده پیسو را از صورتش پاک کند. می ترسید دلش بهم بخورد و بالا بیاورد و قوتش کم بشود. صورتش که پاک شد دستش را در آب کنار قایق شست و آن را در آب شور نگه داشت و برآمدن نخستین پرتو نور را پیش از آفتاب تماشا کرد. با خود گفت دارد تقریبا به طرف مشرق می رود. یعنی خسته است، جریان دارد او را می برد، بزودی باید چرخ بزند. آن وقت است که کار ما واقعأ شروع میشود.
پس از آنکه به نظرش دست راستش به اندازه کافی در آب مانده بود آن را از آب درآورد و نگاه کرد.