نام کتاب: پیرمرد و دریا
جهشهای ماهی را نمی دید، فقط صدای شکافتن دریا را میشنید و صدای سنگین پاشیدن آب را هنگام فروافتادن ماهی سرعت ریسمان داشت دستش را می برید، ولی همیشه میدانست که این پیش می آید و می کوشید که برندگی را روی پینه دستش نگه دارد و نگذارد که ریسمان توی کف دستش بلغزد یا انگشتانش را ببرد. گفت اگر پسرک اینجا بود می توانست روی چنبرها آب بپاشد. بله. اگر پسرک اینجا بود. اگر پسرک اینجا بود. ریسمان رفت و رفت و رفت ولی اکنون داشت آهسته تر می رفت و پیرمرد هر بند انگشت ریسمان را بزور به ماهی میداد. اکنون سرش را از روی تخته و از توی گوشت ماهی که زیر گونه اش لهیده بود بلند کرد. آنگاه زانو زد و سپس آهسته سرپا ایستاد. هنوز ریسمان میداد ولی هر دم آهسته تر. واپس رفت و رفت تا جایی که توانست چنبرهای ریسمان را که نمی دید زیر پایش حس کند. هنوز ریسمان فراوان داشت و اکنون ماهی می بایست سنگینی همه این ریسمان تازه را

صفحه 74 از 117