نام کتاب: پیرمرد و دریا
دیگر می آیند، و او چانه اش را روی تخته سینه نهاده بود و کشتی لنگر انداخته بود و نسیم شبانگاهی دریا می وزید و او منتظر بود که شیرهای دیگری هم بیایند و شاد بود. چندی پیش ماه بالا آمده بود، ولی پیرمرد خواب بود و ماهی قایق را آرام می کشید و قایق در دالان ابر پیش می رفت. با تکان مشت راستش که به صورتش خورد و دویدن ریسمان سوزان که از لای دست راستش در می رفت بیدار شد. از دست چپش هیچ خبری نداشت، اما تا می توانست با دست راستش سرعت ریسمان را گرفت و ریسمان بیرون میدوید. سرانجام دست چپش ریسمان را یافت و پیرمرد پشتش را به فشار ریسمان داد، و اکنون ریسمان پشتش و دست چپش را می سوزاند و دست چپش همه فشار را می گرفت و شکافته می شد. به چنبرهای ریسمان پشت سرش نگاه کرد که نرم ریسمان را به خورد دریا می دادند. در همان لحظه ماهی جست زد و کوهی در دریا ترکاند و باز با سقوط سنگینی در آن فرو رفت. سپس باز هم جست زد و باز هم زد و قایق تند می رفت و ریسمان همچنان میگریخت و پیرمرد کشش ریسمان را به درجه پاره شدن رسانده بود و باز هم می رساند و باز هم می رساند. ریسمان او را روی فنه خوابانده بود و صورتش توی تریش? گوش پیسو بود و نمی توانست تکان بخورد. با خود گفت همین است که منتظرش بودم. پس باید تحملش کنم. با خود گفت تاوان ریسمان را ازش بگیر. ازش بگیر.

صفحه 73 از 117