نام کتاب: پیرمرد و دریا
گفت: «سه چهار روز دیگه هوا بد میشه. اما امشب نه، فردا هم نه. پیرمرد، حالا تکیه بده تا ماهی آروم میره یک چشم بخواب.» ریسمان را محکم به دست راست گرفت و سپس رانش را زیر دست راستش داد و تمام وزنش را روی چوب سینه قایق انداخت. سپس ریسمان را کمی از شانه اش پایین تر کشید و دست چپش را پشت آن قلاب کرد. با خود گفت تا وقتی که این جور قلاب شده باشد دست راستم می تواند نگهش دارد. اگر دست راستم توی خواب شل شد و طناب دررفت دست چپم بیدارم می کند، به دست راستم خیلی فشار می آید. ولی او با درد آشناست. اگر بیست دقیقه یا نیم ساعت هم بخوابم باز خوب است. به جلو خم شد. تمام تنش را زیر فشار ریسمان داد و تمام وزن تنش را روی دست راستش نهاد و به خواب رفت. خواب شیرها را ندید، خواب یک دسته بزرگ پیسو را دید که یک فرسنگ یا بیشتر درازا داشت و زمان جفتگیری آنها بود و به هوا می پریدند و باز به همان سوراخی که در آب ساخته بودند باز میگشتند. سپس خواب دید که در دهکده روی تخت خوابش خوابیده است و باد شمال می آید و خیلی سردش شده و دست راستش خواب رفته، چون که به جای بالش سرش را روی دستش گذاشته است. پس از آن خواب ساحل طولانی زرد را دید و نخستین شیرها را دید که در تاریکی اول غروب به ساحل می آیند و سپس شیرهای

صفحه 72 از 117