چون به سینه رسید هر دو تریشه ماهی را روی تخته گذاشت و ماهیهای پرنده را کنارشان جا داد. سپس ریسمان را روی شانه اش به جای تازه ای برد و باز به لبه قایق تکیه داد و ریسمان را به دست چپ گرفت. سپس خم شد و ماهیهای پرنده را در آب شست و سرعت جریان آب را روی دست خود سنجید. دستش از کندن پوست ماهی شبتاب شده بود و او جریان آب را بر آن دید زد. جریان ضعیف تر شده بود و وقتی که دستش را به بدنه قایق می مالید و میشست ذرات شبتاب از دست جدا میشد و آهسته با آب میرفت.
پیرمرد گفت: «یا خسته شده یا داره خستگی در میکنه. حالا این پیسر رو بخورم، بعدش یه خرده بخوابم خستگی درکنم.»
زیر تابش ستارگان، شب رفته رفته سردتر میشد و پیرمرد نیمی از یکی از تریشه های گوشت و یکی از ماهیهای پرنده را، که شکافته و سرزده بود، خورد.
گفت: «پیسو پخته اش چقدر خوشمزه است ولی خامش چه قد بده. دیگه بدون نمک و آب لیمو پا به دریا نمیذارم.» با خود گفت اگر عقلم رسیده بود روز هی آب روی فنه می پاشیدم، خشک که میشد نمک داشتم. اما خوب، این پیسو را طرفهای غروب گرفتم. با وجود این کارم بی نقشه بود، اما همه اش را خوب جویدم، دلم هم بهم نخورد.
آسمان طرف مشرق داشت ابری میشد و ستاره هایی که پیرمرد می شناخت یکی پس از دیگری ناپدید شدند. اکنون مانند این بود که دارد داخل دره بزرگی از ابر می شود و باد خوابیده بود.