آنقدر بکشد تا بمیرد.|
به پاشنه که رسید چرخید، چنانکه دست چپش فشار ریسمان را روی شانه هایش نگه می داشت، و کاردش را با دست راست از غلاف کشید. حالا ستاره ها میدرخشیدند و او پیسو را بوضوح میدید و تیغه کارد را در پیسو فروکرد و آن را از زیر فنه بیرون کشید. یکی از پاهایش را روی ماهی گذاشت و بتندی شکمش را از مخرج تا آرواره پایین شکافت. آنگاه کاردش را زمین گذاشت و با دست راستش اندرونه پیسو را درآورد و آبششهایش را بیرون کشید. شکمبه ماهی لیز و سنگین توی دستش بود و آن را شکافت. دو ماهی پرنده توی آن بود. ماهیها تازه و سفت بودند، و پیرمرد آنها را کنار هم خواباند و روده ها و آبششها را توی دریا پرتاب کرد، که غرق شدند و یک خط نورانی در آب بجا گذاشتند. تن پیسو سرد بود و اکنون زیر نور ستارگان، سفید فیلی فام و لک و پیس دار مینمود، و پیرمرد پای راستش را روی سر ماهی گذاشت و پوست یک طرفش را کند. سپس آن را برگرداند و پوست طرف دیگرش را کند و گوشت هر دو طرف را از سر تا دم از لاشه جدا کرد.
لاشه را هل داد و به دریا انداخت و نگاه کرد ببیند در آب جنب و جوشی پدید می آید یا نه. اما فقط نور فرورفتن آرام لاشه را دید. سپس برگشت و آن دو ماهی پرنده را لای آن دو تریش? گوشت ماهی گذاشت و کاردش را غلاف کرد و به سوی سینه رفت. پشتش از سنگینی زیسمان خمیده بود و گوشت ماهی را در دست راست داشت.