نام کتاب: پیرمرد و دریا
ماهی را خرده خرده به خود قایق منتقل می کرد. | گفت اگر می توانستم ریسمان را ببندم چقدر کارم ساده میشد. ولی ماهی با یک تکان کوچک ریسمان را پاره می کند. باید بدن خودم را حایل کشش ریسمان کنم و همواره آماده باشم که با هر دو دست ریسمان بدهم. بلند گفت: «أما پیرمرد، تو هنوز هیچ نخوابیده ای، یک شب و یک نصف روزه و حالا هم یک روز دیگه که نخوابیده ای. باید یک کاری بکنی که اگر ماهی آرام بود یک چشم بخوابی. اگر نخوابی مغزت تاریک میشه.» را با خود گفت مغزم روشن است. خیلی روشن. به روشنی این ستاره ها که برادران من اند. اما باید بخوابم. ستاره ها هم می خوابند، ماه و خورشید هم می خوابند، حتی دریا هم بعضی روزها می خوابد - روزهایی که جریانی نیست و آب آرام و صاف است. با خود گفت اما یادت باشد که بخوابی. خودت را وادار کن بخوابی. برای ریسمان ترتیب ساده و مطمئنی بده. حالا برو آن سر، پیسو را آماده کن. اگر بخواهی بخوابی بستن پاروها کار خیلی خطرناکی است. با خود گفت بدون خواب هم می توانم سر کنم، اما کار خیلی خطرناکی است.| روی دست و زانو به سوی پاشنه قایق راه افتاد و مواظب بود که ماهی را تكانی ندهد. با خود گفت خود ماهی هم شاید نیمه خواب باشد. ولی من نمی خواهم که او خستگی در کند. باید آن ریسمان را

صفحه 69 از 117