با خود گفت اگر آدم مجبور بود هر روز ماه را بکشد چه می شد. ماه فرار می کند. اما اگر آدم ناچار بود هر روز خورشید را بکشد چی؟ با خود گفت جای شکرش باقی است که چنین نیست.
آن وقت دلش برای آن ماهی بزرگ سوخت که چیزی نخورده است و غصه ای که برای او می خورد در تصمیمش به کشتن او کمترین فتوری پدید نیاورد. از خود پرسید این ماهی خوراک چند تا آدم را میدهد؟ آیا آدمها لیاقت خوردن او را دارند؟ نه، هرگز ندارند. این جور که از رفتار و از وقارش پیداست هیچ کس لیاقت خوردن او را ندارد.
با خود گفت من از این چیزها سر در نمی آورم. ولی خوب است که لازم نیست ماه و خورشید و ستاره ها را بکشیم. کافی است که خوراکمان را از دریا بگیریم و برادران خودمان را بکشیم.
با خود گفت حالا باید فکر بستن پاروها را بکنم. خطرهایی دارد، فایده هایی هم دارد. اگر ماهی شروع به تلاش کند و من پاروها را برای گرفتن سرعت بسته باشم و قایق سبکی اش را پاک از دست داده باشد، ممکن است آنقدر ریسمان تلف کنم که دیگر نتوانم او را بگیرم. قایق که سبک باشد زحمت هر دوی ما طولانی تر می شود، اما برای من مطمئن تر است، چون که این ماهی سرعت زیادی دارد که هنوز رو نکرده است، هر چه میشود بشود، باید شکم پیسو را تا خراب نشده بشکافم، کمی از گوشتش بخورم تا جان داشته باشم.
حالا یک ساعت دیگر خستگی در می کنم و اگر دیدم که ماهی محکم و هموار می رود به پاشنه برمی گردم و تصمیم خودم را می گیرم.