نام کتاب: پیرمرد و دریا
یادت باشد از وقتی که طعمه را گرفت چیزی نخورده است و جثه اش خیلی بزرگ است و احتیاج به خوراک زیادی دارد، من همه گباب را خوردم. فردا پیسو را هم می خورم. پیسو را «دورادو» (طلایی) مینامید. شاید وقتی پاکش کردم یک تکه اش را خوردم. خوردنش از کباب سخت تر است. اما خوب، هیچ کاری آسان نیست. بلند پرسید: «در چه حالی، ماهی؟ من که حالم خوبه، دست چپم هم بهتره، خوراک یک شبانه روز مو هم دارم. حالا بکش قایقو، ماهی» | حالش براستی خوب نبود، زیرا که درد ریسمان بر پشتش دیگر از مرتبه درد گذشته بود و به حد کرختی رسیده بود که نگرانش میکرد. ولی اندیشید که من بدتر از این را هم دیده ام. دستم فقط کمی بریده است و خوارفتگی دست دیگرم هم در رفته. پاهایم عیبی ندارند. در خورد و خوراک هم از او پیشم. اکنون هوا تاریک بود، چون که پاییز پس از غروب آفتاب هوا زود تاریک می شود. روی تخته ساییده سینه خوابیده بود و هر چه می توانست خستگی در می کرد. نخستین ستارگان درآمده بودند. نام «رجل الجباره را نمی دانست ولی آن را دید و دانست که بزودی همه ستارگان در می آیند و همه دوستان دور دستش با او خواهند بود. بلند گفت: «ماهیه هم دوست منه. تا حالا همچین ماهیای نه دیده م، نه شنیده م. ولی باید بکشمش. باز خوبه لازم نیست ستاره ها رو بکشیم.»

صفحه 66 از 117