نام کتاب: پیرمرد و دریا
به سر طلایی براقش آنقدر تخماق کوبید که پیسو لرزید و از تکان افتاد. پیرمرد قلاب را از دهان ماهی درآورد، باز ساردینی به آن زد و به دریا انداخت. سپس آهسته آهسته خودش را باز به سینه قایق رساند. دست چپش را شست و با شلوارش خشک کرد. سپس ریسمان سنگین را از دست راست به دست چپ داد و دست راستش را در دریا شست و به خورشید که داشت در دریا فرو می رفت و به شیب ریسمان نگاه کرد. گفت: «هیچ فرقی نکرده.» اما حرکت آب را روی دست خودش دید زد و دانست که آهسته تر است. گفت: «پاروها رو روی سینه می بندم. این کار شب سرعت شو میگیره، ماهی امشب هم زنده است، من هم زنده م.) با خود گفت بهتر است در شکافتن شکم پیسو شتاب نکنم، تا خونش هدر نرود. یک ساعت دیگر این کار را می کنم و همان ساعت پاروها را هم میبندم که سرعت قایق را بگیرند. حالا بهتر است ماهی را آرام نگه دارم و در این غروب آفتاب زیاد سر به سرش نگذارم. غروب آفتاب برای ماهی جماعت لحظه سختی است.| دستش را در باد نگه داشت تا خشک شد، سپس با همان دست ریسمان را گرفت و تا آنجا که می توانست خودش را شل کرد و گذاشت که روی چوب کشیده شود، چنانکه به قایق هم به اندازه خود او، یا بیش از او، فشار بیاید. با خود گفت دارم راهش را یاد میگیرم. یا راه این قسمتش را

صفحه 65 از 117