لحاف سبزرنگ دارد عشق بازی می کند؛ ریسمان کوچک پیرمرد را یک پیسو گاز گرفت. پیرمرد نخست پیسو را دید که به هوا پرید و در واپسین پرتو خورشید، طلایی طلایی بود و منحنی شده بود و بالکهایش را تند بهم می زد. پیسو از ترس می پرید و معلق می زد، و پیرمرد خودش را به پاشنه رساند و قوز کرد و ریسمان بزرگ را با بازو و دست راستش گرفت و با دست چپش پیسو را بالا کشید و هر بار پای چپ برهنه اش را روی ریسمانی که کشیده بود میگذاشت. وقتی که ماهی روی پاشنه قایق افتاد و با تلاش و تقلا خود را زمین می زد و این سو و آن سو می پرید پیرمرد روی پاشنه قایق خم شد و ماهی طلایی تیره را با خالهای ارغوانی اش از روی فنه برداشت و به کف قایق انداخت. آرواره هایش تند و پی در پی قلاب را گاز می گرفتند، و با تنه دراز و پهنش، و با دمش و سرش به کف قایق میکوبید، تا آنکه پیرمرد