نام کتاب: پیرمرد و دریا
داده باشد بیاد آورد که در میخانه ای در کازابلانکا با آن سیاه پوست بزرگ اهل سین فویگوس که زورمندترین مرد بندر بود مچ انداخته بود. یک روز و یک شب بود که آرنجهاشان را روی یک خط گچی روی میز گذاشته بودند و ساعدهاشان راست ایستاده بود و دستها در هم قفل بود. هر کدام می کوشید دست آن دیگری را روی میز بخواباند. شرط بندی زیادی صورت می گرفت و در نور چراغهای نفتی آدمهای زیادی به درون می آمدند و بیرون می رفتند و او به بازو و دست و چهره مرد سیاه پوست می نگریست. پس از هشت ساعت اول هر چهار ساعت یک بار داورها را عوض می کردند، برای اینکه داورها بتوانند بخوابند. از زیر ناخنهای هر دو تاشان خون بیرون زد و هر دو توی چشمهای هم و به دستها و بازوهای هم نگاه می کردند، و شرط بندها به درون اتاق می آمدند و بیرون می رفتند و کنار دیوار روی صندلیهای بلند می نشستند و تماشا می کردند. دیوارها چوبی بود و آبی روشن رنگ شده بود و چراغها سایه دو حریف را روی دیوارها می انداختند. سایه مرد سیاه پوست خیلی درشت بود و با تکان چراغها از وزش باد تکان می خورد. سراسر شب مبلغ شرط بندیها بالا و پایین می رفت، و به مرد سیاه پوست عرق میخوراندند و برایش سیگار آتش میزدند. سیاه پوست پس از خوردن عرق زور زیادی می زد و یک بار دست پیرمرد را، که آن زمان پیرمرد نبود و نامش پهلوان سانتیاگو بود، نزدیک چهار انگشت خواباند ولی پیرمرد دوباره دستش را راست راست کرد. آن وقت فهمید که سیاه پوست را، که مردی نیک و

صفحه 61 از 117