نام کتاب: پیرمرد و دریا
گران لیگاس» می نامید، و می دانست که بانکیهای نیویورک با ببرهای د ترویت مسابقه میدهند. با خود گفت این روز دوم است که از نتیجه بازیها بی خبرم. ولی باید خاطرجمع باشم، به دی ماجوی بزرگ اعتقاد داشته باشم، که کارش نقص ندارد، با اینکه پاشنه پایش میخچه استخوانی در آورده و درد می کند. از خودش پرسید میخچه استخوانی چیست؟ ئون اسپوئلا ده هوئزو. ما آدمها چنین چیزی نداریم. یعنی دردش مثل این است که سیخک پای خروس جنگی تو پاشنه پای آدم نشسته باشد؟ خیال نمیکنم من طاقتش را داشته باشم، یا اینکه یک چشمم یا هر دو چشمم کور شده باشد و باز هم مثل خروس جنگی بجنگم. آدمیزاد هم با مرغها یا جانورهای بزرگ زیاد فرقی ندارد. ولی باز من ترجیح میدهم به جای آن جانور توی تاریکی دریا باشم. بلند گفت: «مگر اینکه بمكها حمله کنند. اگر بمبکها حمله کنند، خدا به داد من و او برسه.» | با خود گفت خیال میکنی دیماجوی بزرگ پای یک ماهی می ایستاد، اینقدر که من پای این یکی ایستاده ام؟ یقین دارم می ایستاد، بیشتر هم می ایستاد، چون که او جوان و پرزور است. از این گذشته، پدرش هم ماهیگیر بود. اما آن میخچه استخوانی دردش نمی آورد؟ بلند گفت: «نمیدونم. من که هیچ وقت میخچه استخوانی نداشتم.) هنگامی که آفتاب غروب کرد، برای آنکه به خودش دل

صفحه 60 از 117