نام کتاب: پیرمرد و دریا
میرفت. ولی اکنون باد شرقی اندکی بر کشش قایق افزوده بود و پیرمرد همراه امواج مختصر میراند و درد ریسمان آسان و آرام بر پشتش می نشست بعدازظهر، یک بار، ریسمان باز بنای بالا آمدن را گذاشت. ولی ماهی راهش را ادامه داد - اندکی بالاتر. خورشید بر بازو و شانه چپ پیرمرد و بر پشتش می تابید. معلوم بود که ماهی راهش را از شمال به مشرق کج کرده است. اکنون که یک بار ماهی را دیده بود می توانست او را تصور کند که بالکهای زیرین ارغوانی اش را بال آسا باز کرده است و دم بزرگ افراشتهاش آب تیره را می شکافد. با خود گفت نمیدانم در آن ژرفا چشمش چقدر می بیند. چشمهایش خیلی درشت است؛ اسب که چشمهایش خیلی ریزتر است در تاریکی می بیند. یک وقت من هم در تاریکی خوب میدیدم. نه در تاریکی مطلق. تقریبا آنقدر که گربه می بیند. تابش آفتاب و حرکت مداوم انگشتان، کرختی دست چپش را کاملا در کرده بود، و پیرمرد خرده خرده فشار بیشتری به دست چپش منتقل می کرد و ماهیچه های پشت را بالا می داد تا بلکه درد ریسمان را اندکی جا به جا کند. بلند گفت: «ای ماهی، اگر هنوز خسته نشده ای، خیلی ماهی غریبی هستی.» از دیگر خیلی خسته بود و می دانست که بزودی شب میشود و کوشید به چیزهای دیگری بیندیشد: به تیمهای بزرگ، که آنها را

صفحه 59 از 117