نام کتاب: پیرمرد و دریا
با خود گفت کاشکی می خوابید تا من هم می خوابیدم، خواب شیرها را می دیدم. چرا دیگر فقط شیرها را به خواب می بینم؟ با خود گفت: فکر نکن، پیرمرد؛ حالا آرام روی این چوب تکیه بده و فکر هیچ چیزی را نکن. او دارد تلاش می کند. تو هر چه می توانی کمتر تلاش کن طرفهای بعدازظهر بود و قایق همچنان آهسته و هموار پیش

صفحه 58 از 117