نام کتاب: پیرمرد و دریا
آمین.» سپس افزود: «ای باکر؛ مقدس، برای مرگ این ماهی هم دعا کن. هر چند که ماهی باعظمتی است.» دعایش را که خواند حالش خیلی بهتر شد، ولی دردش همان بود که بود، شاید هم بیشترک. آنگاه به تخته فنه تکیه داد و بی اختیار شروع کرد به حرکت دادن انگشتهای دست چپش. اکنون آفتاب داغ بود و باد آرام آرام بالا می گرفت. پیرمرد گفت: «برم اون ریسمون کوچیکه روی سینه رو دوباره طعمه بزنم. اگه ماهیه بخواد یک شب دیگه جون سختی کنه باید یک چیزی بخورم. آب قمقمه هم داره ته میکشه. اینجا گمون نکنم چیزی غیر از پیسو گیر بیاد. اما اگه تازه شو بخورم بدک هم نیست. کاشکی امشب یه ماهی پرنده تو قایق می افتاد. ولی من چراغ ندارم که به هوای چراغ این ور بیان. ماهی پرنده خامش خیلی خوشمزه است، پاک کردن هم نمیخواد. باید هر چی جون دارم ذخیره کنم. خدایا، هیچ نمیدونستم به این بزرگیه.) گفت: «ولی میگشمش. با همه عظمت و شکوهش» | با خود گفت البته ظلم است، ولی به او نشان می دهم که آدمیزاد چه کارها می تواند بکند و چقدر تاب می آورد. او گفت: «به پسرک گفتم من پیر مرد غریبی هستم. حالا باید ثابت کنم.» هزار باری که پیش از آن ثابت کرده بود حساب نبود. اکنون داشت بار دیگر ثابت می کرد. هر بار، بار دیگری بود و او در گرما گرم کار هرگز به گذشته نمی اندیشید.

صفحه 57 از 117