بیش از پانصد کیلو وزن داشتند و خودش در زندگی دو تا از آن ماهیها را گرفته بود، اما نه دست تنها. اکنون تنها و دور از دیدرس خشکی دچار ماهی ای شده بود که به آن بزرگی هرگز ندیده بود، بزرگ تر از آنکه نقلش را شنیده بود، و دست چپش هنوز مانند چنگال عقاب بسته بود. |
با خود گفت آخرش باز می شود. یقین دارم باز می شود که به دست راستم کمک کند. سه چیزند که با هم برادرند: آن ماهی و این دو تا دست من. باید باز شود، کرختی برازنده او نیست. سرعت ماهی دوباره پایین آمده بوده و اکنون با سرعت عادی اش میرفت.
پیر مرد با خود گفت نمیدانم چرا از آب بیرون پرید. انگار میخواست قد و قواره اش را به رخ من بکشد. خوب، دیدم. ای کاش من هم می توانستم به او نشان بدهم چه جور آدمی هستم. اما اگر