گفت: «داره میاد بالا. بالا دست، بالاغیرتأ»
ریسمان آهسته و پیوسته بالا آمد و آنگاه سطح دریای جلو قایق ورم کرد و ماهی پدیدار شد. ماهی مدت درازی بیرون می آمد و آب از پهلوهایش فرومی ریخت. رنگش در آفتاب روشن بود و کله و گردهاش ارغوانی سیر بود و نوارهای پشتش در آفتاب پهن مینمود و به رنگ بنفش روشن. نیزه اش به اندازه یک چوب بیس بال درازا داشت و مانند شمشیر باریک بلندی بود و ماهی تمام قد از آب بالا آمد و باز آهسته در آب شیرجه رفت و پیرمرد تیغه بزرگ و داس مانند دمش را دید که در آب فرورفت و ریسمان باز بنای دویدن گذاشت.
پیرمرد گفت: «قدش دو پا از قایق درازتره.» ریسمان بسرعت داشت در میرفت، اما سرعتش هموار بود و ماهی هراسان نبود. پیرمرد با هر دو دست می کوشید ریسمان را بکشد، همین قدر که پاره نشود. می دانست که اگر نتواند با فشار مدام سرعت ماهی را بگیرد ماهی تمام ریسمان را می برد و سپس آن را پاره میکند. را با خود گفت این ماهی ماهی بزرگی است، باید حرفم را حالیش کنم. نباید بگذارم به زور خودش پی ببرد، یا بداند که اگر خودش را خلاص کرد چه کارها از دستش برمی آید. اگر من به جای او بودم حالا تمام زورم را بکار می بردم و آنقدر می رفتم تا یک چیزی پاره شود. اما خدا را شکر که اینها به اندازه ما که میکشیمشان عقل ندارند، هر چند از ما نجیب تر و تواناترند.|
پیرمرد ماهیهای بزرگ بسیار دیده بود. بسیار ماهی دیده بود که