نام کتاب: پیرمرد و دریا
میکند. ولی نقشه اش چیست؟ نقشه من چیست؟ من باید نقشه ام را از روی نقشه او بکشم، چون که این ماهی خیلی بزرگ است. اگر از آب بیرون بپرد می توانم بگشمش. ولی مدام زیر آب است پس من هم مدام با او هستم. دست کرخت شده را به شلوارش کشید و کوشید انگشتهایش را باز کند. اما باز نمیشد. با خود گفت شاید آفتاب بازش کند. شاید وقتی که گوشت قوت دار گباب هضم شد باز شود. اگر لازم شد بازش کنم بازش میکنم، به هر قیمتی که شده. ولی حالا نمی خواهم بزور بازش کنم. بگذار خودش باز شود، به هوای خودش حالش جا بیاید. آخر دیشب که می بایست ریسمانها را آزاد کنم و به هم ببندم از این دست بیچاره زیادی کار کشیدم. به پهنه دریا نگریست و دانست که چقدر تنهاست. ولی بازی نور را در آب ژرف و تیره و ریسمان کشیده را در پیش رو میدید و بالا و پایین رفتن شگفت دریای آرام را مینگریست. اکنون ابرها داشتند برای باد مساعد فراهم می شدند و مرد به جلو نگریست و دستهای مرغابی وحشی دید که بر صفحه آسمان نقش می بستند و محو می شدند و سپس باز نقش می بستند، و مرد دانست که هیچ کس در دریا هرگز تنهای تنها نبوده است. با خود گفت پاره ای از مردم می ترسند با قایق کوچک از دیدرس خشکی دور شوند، و می دانست که این مردم در موسم توفانهای ناگهانی حق دارند. ولی حالا موسم گردباد است، و موسم گردباد، وقتی که گردبادی نباشد، بهترین هوای سال است.

صفحه 52 از 117