یک تریشه کامل دیگر برداشت و جوید. با خود گفت: «از اون ماهیای قوتدار خون داره. خوب شد این رو گرفتم، پیسو نگرفتم. گوشت پیسو شیرین مزه است. این ماهی اصلا شیرین نیست، قوت هم داره.» |
با خود گفت: با زندگی باید ساخت، چاره ای جز این نیست، ای کاش کمی نمک داشتم. نمیدانم باقیمانده گباب در آفتاب می گندد یا می خشکد؛ پس بهتر است همه اش را بخورم، هر چند گرسنه نیستم. ماهی دارد آرام و هموار می رود. همه اش را می خورم تا آماده کار باشم.
گفت: «صبر داشته باش، دست. من این کار رو محض خاطر تو میکنم.
با خود گفت ای کاش می توانستم به ماهی هم غذا بدهم. این ماهی برادر من است. اما باید او را بکشم، باید قوت این کار را داشته باشم. آهسته و جدی همه تریشه های سه گوش ماهی را خورد.
قد راست کرد و دستش را به شلوارش مالید.
گفت: «دست، حالا می تونی ریسمون رو ول کنی، من با دست راست میگیرمش تا تو از این بازی دستورداری.» پای چپش را روی ریسمان کلفتی که در دست چپش بود گذاشت و به فشاری که ریسمان بر پشتش می آورد تکیه داد.
گفت: «خدا کنه این گرفتگی دستم خوب بشه، چون نمیدونم ماهیه چه خیالی داره.»
ولی با خود گفت که انگار ماهی آرام است و نقشه اش را دنبال