گفت: «خیال نمیکنم بتونم یک ماهی تموم رو بخورم،» و یکی از تریشه ها را با کارد دو نیم کرد. کشش سخت و هموار ریسمان را حس می کرد و دست چپش خواب رفته بود. دستش ریسمان سنگین را محکم میکشید، و مرد با دلخوری آن را نگریست.
گفت: «این دیگه چه جور دستیه؟ اگه دلت میخواد چلاغ بشی، بشو. خودتو چنگال کن. هیچ فایده ای به حالت نداره.»
با خود گفت یالا، و به آب تیره و شیب ریسمان نگریست. ماهی را بخور، دستت قوت می گیرد. دست تقصیری ندارد، تو حالا چندین ساعت است با این ماهی کلنجار می روی. اما تا آخر دنیا نمی توانی با او کلنجار بروی. ماهی را بخور.
یک تکه برداشت و در دهان گذاشت و آهسته جوید. بدمزه نبود.
با خود گفت ماهی را خوب بجو، شیره اش را در بیار. اگر با کمی آبلیمو یا نمک میخوردی چندان بد | هم نبود.
دست چنگال شده اش مثل تن جانوری که دارد جان می کند سفت شده بود. مرد از دستش پرسید: «چطوری، دست؟ محض خاطر تو بازم می خورم.»
تکه دیگر آن تریشه ای را هم که دو نیم کرده بود خورد. آن را خوب جوید و پوستش را تف کرد.
حالت بهتر شد، دست؟ یا هنوز زوده، چیزی حالیت نشده؟ »