نام کتاب: پیرمرد و دریا
وزن ریسمان را به شانه چپش داد و با دقت زانو زد و دستش را توی دریا شست و بیش از یک دقیقه توی آب نگه داشت و به خونی که از دستش روان بود و به حرکت هموار آب روی دستش، با پیشرفتن قایق، نگاه کرد. گفت: «سرعتش خیلی کم شده.» پیرمرد دلش می خواست که دستش را در آب شور بیشتر نگه دارد، ولی از تکان ناگهانی ماهی می ترسید و برخاست و قد راست کرد و دستش را بلند کرد و رو به خورشید گرفت. فقط سایش ریسمان گوشتش را بریده بود. اما بریدگی در جای کاری دستش نبود. میدانست که تا این کار بپایان نرسیده به دستهایش نیاز خواهد داشت، و دلش نمی خواست هنوز کار آغاز نشده دستش ناسور شود. وقتی که دستش خشک شد گفت: «حالا باید این گباب کوچک رو بخورم. میتونم بابنتوک بکشمش جلو، همین جا راحت بخورمش.» | زانو زد و گباب را با بنتوک از زیر فنه بیرون کشید، طوری که به چنبرهای ریسمان نگیرد. باز ریسمان را به شانه چپ داد و شانه و دست چپش را راست گرفت و گباب را از سر چنگک برداشت و بنتوک را به جای خود گذاشت. یک زانویش را روی ماهی گذاشت و چند تریشه گوشت سرخ تیره از درازای تیر پشت ماهی تا لبه شکمش برید. وقتی که شش تریشه برید آنها را روی تخته فنه پهن کرد، کارد را به شلوارش مالید و دم لاشه گباب را گرفت و آن را به دریا انداخت.

صفحه 49 از 117