نام کتاب: پیرمرد و دریا
نمی تونم شراع بکشم با این باد ملایمی که داره میاد ببرمت بندر . مهمون دارم.» در همین دم ماهی ناگهان تکانی داد که پیرمرد را کشید و روی فنه خواباند، چنانکه اگر پیر مرد خود را نگه نداشته بود و قدری ریسمان نداده بود به دریا رفته بود. وقتی که ریسمان تکان خورده بود پرنده پریده بود و پیرمرد حتی رفتنش را ندیده بود. با دست راستش ریسمان را با احتیاط سبک سنگین کرد و دید که از دستش خون می آید. بلند گفت: «پس یک چیزی اذیتش کرده،» و ریسمان را کشید تا بلکه ماهی را برگرداند. اما وقتی که دید چیزی نمانده است ریسمان پاره شود دست نگه داشت و به فشار ریسمان تکیه داد. گفت: «ماهی، حالا داری میفهمی چی میکشی. من هم همین طور، خدا خودش میدونه.» دور و برش را دید زد تا پرنده را ببیند، چون دلش می خواست با او حرف بزند. پرنده رفته بود. | پیرمرد فکر کرد زیاد اینجا نماندی. اما آنجا که میروی هوا بدتر است؛ تا خود ساحل. چطور گذاشتم این ماهی با همان یک تکان دستم را ببرد؟ انگار دارم خیلی خرفت میشوم. شاید هم داشتم به آن مرغک نگاه می کردم، حواسم پیش او بود. حالا حواسم را جمع کارم میکنم، بعد هم باید گباب را بخورم که جان داشته باشم. بلند گفت: «کاش پسرک اینجا بود. کاش یک کمی نمک داشتم.»

صفحه 48 از 117