نام کتاب: پیرمرد و دریا
و با خود گفت امیدوارم. پرنده کوچکی از شمال به سوی قایق آمد. چتی بود و خیلی پایین روی آب پرواز می کرد. پیرمرد دید که پرنده خیلی خسته است. پرنده به پاشنه قایق رسید و نشست. سپس دور سر پیرمرد پرید و روی ریسمان نشست که برایش راحت تر بود. پیرمرد از پرنده پرسید «تو چند سال داری؟ سفر اولته؟»| پیرمرد که حرف زد پرنده به او نگریست. آنقدر خسته بود که ریسمان را هم دید نزد و همچنان که پنجه های ظریفش ریسمان را گرفته بود روی آن خم و راست شد. پیرمرد به او گفت: «ریسمونش محکمه. خیلی هم محکمه. دیشب که باد نبود، تو چرا این قد خسته ای؟ مرغا هم دیگه اون مرغای قدیم نیستن.» به عقابها اندیشید که به دریا می آیند تا آنها را پیدا کنند. اما در این باره چیزی به چلی نگفت، چون به هر حال پرنده زبان او را نمی فهمید و خودش بزودی در می یافت که عقاب چگونه چیزی است. گفت: «مرغک خوب خستگی در کن، بعد هم مثل باقی آدما و مرغا و ماهیا برو دنبال روزیته حرف زدن به او دل میداد، چون که شب پشتش کرخت شده بود و حالا براستی درد میکرد. گفت: «مرغک، اگه خواستی خونه من بمونی بمون. می بخشی،

صفحه 47 از 117