خورشید که بالاتر آمد پیرمرد فهمید که ماهی خسته نیست. فقط یک نشانه خوب دید. شیب ریسمان نشان می داد که ماهی دارد در ژرفای کمتری شنا میکند. این به آن معنا نبود که حتما از آب بیرون خواهد پرید. ولی امکان داشت.
پیرمرد گفت: «بذار بپره. این قد ریسمون دارم که از پسش بربیام.
با خود گفت شاید اگر فشار ریسمان را کمی بیشتر کنم دردش بیاید و بیرون بپرد. حالا که هوا روشن شده بگذار بپرد و کیسه های پشتش را پر از هوا کند تا دیگر نتواند برود آن ته آب بمیرد.
کوشید فشار را بیشتر کند، اما ریسمان از همان لحظه ای که ماهی را به قلاب انداخته بود چنان کشیده شده بود که چیزی نمانده بود پاره شود و پیرمرد چون به عقب لنگر داد که ریسمان را بکشد سختی آن را حس کرد و دانست که بیش از این نمی توان بر آن فشار آورد. با خود گفت هرگز نباید تکانش بدهم. هر تکانی شکافی را که قلاب باز کرده باز تر می کند، وقتی که ماهی از آب بیرون پرید ممکن است قلاب را رد کند. در هر حال خورشید که درآمده حالم بهتر است، و این یک بار هم شده مجبور نیستم توی خورشید نگاه کنم.
یک تکه گیاه دریایی زرد به ریسمان چسبیده بود ولی پیرمرد می دانست که این گیاه فقط ریسمان را سنگین تر می کند و شاد شد. این همان گیاه زرد خلیج بود که شب آن همه نور میداد.
گفت: «ای ماهی، خیلی پیش من عزیزی، خیلی هم محترمی اما تا این روز تمام نشده کارت رو میسازم، میکشمت.»