نام کتاب: پیرمرد و دریا
و خشکید و پیرمرد خود را به سینه قایق رساند و به تخته تکیه داد. جای گونی را میزان کرد و ریسمان را بدقت جابه جا کرد، چنانکه به جای دیگری از شانه اش آمد، و همچنان که آن را با لنگر شانه هایش نگه می داشت کشش ماهی را بدقت حس کرد و سپس با دست پیشروی قایق را در آب سنجید. با خود گفت نمیدانم این تکان را برای چه داد. لابد ریسمان از روی کوهان بزرگ پشتش در رفته است. پشت او حتما به اندازه پشت من درد نمی کند. اما این قایق را تا ابد نمی تواند بکشد، هر قدر بزرگ باشد. حالا هر چیزی را که ممکن بود اسباب دردسر بشود از سر راهم برداشته ام، ریسمان یدک فراوان هم دارم؛ بیشتر از این چه میخواهم؟ به صدای بلند و نرمی گفت: «ماهی، تا جون دارم پات وایساده ام.» پیرمرد با خود گفت لابد او هم پای من ایستاده است، و منتظر روشنایی شد. حالا هوای پیش از سپیده دم سرد بود و پیرمرد خودش را به تخته چسباند تا گرم شود. با خود گفت تا وقتی که او بتواند من هم می توانم. و در نخستین پرتو نور ریسمان را دید که می رفت و در آب فرو می شد. قایق هموار پیش می رفت، و لبه خورشید هنگامی که پدیدار شد در سمت شانه راست پیرمرد بود. گفت: «رو به شمال میره،» و با خود گفت جریان آب باید ما را خیلی به سمت مشرق برده باشد. ای کاش با جریان آب برمیگشت. اگر برمیگشت معلوم میشد که خسته است.

صفحه 45 از 117