نام کتاب: پیرمرد و دریا
را بخورم. کمی به روشنایی مانده یکی از طعمه های پشت سر پیرمرد را چیزی زد و برد. پیرمرد صدای شکستن ترکه را شنید، و ریسمان از روی لبه قایق با شتاب در می رفت. در تاریکی، کارد غلافدارش را کشید و همه فشار ماهی را به شانه چپ داد و به عقب خم شد و ریسمان را روی لبه قایق برید. سپس آن ریسمان دیگر را هم که نزدیکتر بود برید و در تاریکی سر چنبرهای یدک را به هم گره زد. یکدستی، ماهرانه کار می کرد و پایش را روی چنبرها گذاشت و گره ها را کشید و سفت کرد. حالا شش چنبر ریسمان یدک داشت، در چنبر از هر کدام از آن دو طعمه ای که دنباله شان را بریده بود و دو تا از اینکه ماهی گرفته بود، و همه آنها به هم وصل شده بودند. بلند گفت: «کاشکی پسرک با من بود.» ولی با خود گفت پسرک با تو نیست. خودت تنها هستی، چه هوا تاریک باشد چه نباشد، بهتر است آن ریسمان آخری را درست کنی، بریش، و آن دو چنبر یدک را به هم گره بزنی. این کار را کرد. در تاریکی کار دشواری بود، و یک بار ماهی تکانی داد که پیرمرد را تمام قد انداخت و زیر چشمش شکافته شد. خون روی گونه اش کمی پایین آمد. اما نرسیده به چانه اش دلمه بست

صفحه 44 از 117