آنقدر کوبید تا رنگش برگشت و تقریبا به رنگ جیوه پشت آینه درآمد، و آنگاه به کمک پسر ماهی را بالا کشید، و ماهی نر همچنان کنار قایق بود. سپس وقتی که پیر مرد داشت ریسمان را جمع می کرد و نیزه را آماده می کرد ماهی نر در کنار قایق به هوا پرید تا ببیند که ماده اش کجاست، و بعد در آب فرو رفت و بالهای بنفشش را که همان بالکهای پیشینش باشد باز کرد و همه نوارهای بنفش پهنش پدیدار شدند. پیرمرد بیاد آورد که ماهی زیبایی بود و فرار نکرد.
پیرمرد با خود گفت این غم انگیزترین چیزی است که من از اینها بیاد دارم. پسرک هم غمگین شده بود و از ماهی بخشایش طلبید و فورأ شکمش را شکافت.
پیرمرد بلند گفت: «کاش پسرک اینجا بود، و خود را به تخته - های ساییده سینه تکیه داد و نیروی ماهی بزرگ را از راه ریسمانی که بر دوش داشت حس کرد که یکراست به سوی هدفی که انتخاب کرده بود پیش می رفت.
پیرمرد با خود گفت از نابکاری من بود که ناچار شد این هدف را انتخاب کند. هدف ماهی این بود که دور از دامها و بندها و نابکاریها در ژرفای آب تاریک بماند. هدف من این بود که جایی بروم که هیچ کس نرفته است و او را پیدا کنم. اکنون به هم رسیده ایم و از ظهر تا کنون با هم بوده ایم. و هیچ کس نیست که به داد هیچ کداممان برسد.
با خود گفت شاید من نباید ماهیگیر میشدم. اما من برای همین کار بدنیا آمده ام. حتمأ یادم باشد همین که هوا روشن شد گباب