گفت: «حیوونای خوبی ان. با هم بازی و شوخی میکنن، همدیگه رو دوست دارن. اینا هم مثل ماهیای پرنده برادرای ما هستن.»
آن وقت دلش برای ماهی بزرگی که صید کرده بود سوخت. با خود گفت که این ماهی، ماهی عالی و عجیبی است و می داند که من چقدر پیرم. تا به حال ماهی به این پرزوری نگرفته ام، ماهی به این غریبی نگرفته ام. شاید میداند که نباید از آب بیرون بپرد. اگر پرید یا وحشیگری درآورد بیچاره ام می کند. اما شاید هم پیش از این چند بار به قلاب افتاده، میداند که راه جنگیدنش همین است. از کجا می داند که فقط با یک نفر طرف است، یا آنکه طرفش پیرمرد است؟ اما عجب ماهی بزرگی است، اگر گوشتش خوب باشد در بازار خیلی پول میشود. طعمه را مثل ماهی نر خورد، کشیدنش هم به ماهی نر می ماند، در جنگیدنش هم نشانی از ترس نمی بینم. نمیدانم نقشه ای دارد یا او هم مثل من وامانده است؟
به یاد وقتی افتاد که یک دانه از یک جفت مارلین را صید کرده بود. ماهی نر همیشه میگذاشت که ماهی ماده اول بخورد، و ماهی گرفتارشده، ماهی ماده، تلاش سخت و وحشت آلودی کرد و از نفس افتاد، و در تمام این مدت ماهی نر با او بود و از روی ریسمان رد میشد و روی آب دور ماهی ماده چرخ می زد. آنقدر نزدیک ماهی ماده شنا می کرد که پیر مرد ترسید مبادا با دم داس مانندش که به اندازه و به تیزی داس هم بود ریسمان را پاره کند. پیرمرد با بنتوک و تخماق ماده را زد و لبه سنبادهای پوزه اش را گرفت و فرق سرش را