پسر وقتی که از در بیرون رفت و از کوچه سنگ مرجان فرسوده سرازیر شد باز هم گریه کرد.
آن روز بعدازظهر یک دسته توریست به کافه «تراس» آمده بودند و زنی که قوطیهای خالی آبجو و لاشه های زهر ماهی را در ا... دریا تماشا می کرد چشمش به یک تیر پشت بزرگ و سفید افتاد که ذم عظیمی در انتهای آن بود. باد شرقی موجهای سنگین را پی در بن به آستانه بندرگاه میراند و دم ماهی با آب بلند می شد ولندر برمی داشت.
زن از یک گارسون پرسید: «این چیه؟» و به تیر دراز ماهی غول پیکر اشاره کرد، که اکنون زباله ای بود در انتظار آنکه با جزر آب از ساحل برود.
گارسون گفت: «بمبک. کوسه.» منظورش این بود که بمبک چنین کرده است. و هیچ نمیدونستم کوسه دم به این خوشگلی و خوش ترکیبی
داره.»
مردی که با او بود گفت: «من هم نمی دونستم.» |
آن سر کوچه، پیر مرد در کلبه اش باز به خواب رفته بود. همچنان روی صورت خوابیده بود و پسر کنارش نشسته بود و او را مینگریست.
پیرمرد خواب شیرها را می دید.