نام کتاب: پیرمرد و دریا
سرانجام پیرمرد بیدار شد. پسر گفت: «پا نشو. اینو بگیر بخوره مقداری قهوه توی لیوان ریخت. پیرمرد قهوه را گرفت و نوشید. گفت: «مانولین، شکستم دادن، راستی شکستم دادن.» او که شکستت نداد. خود ماهیه که شکستت نداد.» «نه. درسته. بعدش شکست خوردم.» پیریکو مواظب قایق و اسباب است. كله ماهی رو چکار میخوای بکنی؟» بگو پدریکو تکه تکه اش کنه، برای توی تله ماهی نیزه اش چی؟ مال تو، اگه میخواییش» | پسر گفت: «میخوامش. حالا باید نقشه باقی کارامونو بکشیم.» دنبال من هم گشتن؟ معلومه. با گارد ساحلی، با هواپیما.» پیرمرد گفت: «دریا خیلی بزرگه، قایق من هم کوچیکه، درست دیده نمیشه.» دریافت که چه خوب است کسی باشد که با او حرف بزند - به جای آنکه فقط با خودش و با دریا حرف بزند. گفت: «جات خالی بود. شما چی گرفتین؟» | روز اول یکی. روز دوم یکی دو تا هم روز سوم» خیلی هم خوب.) حالا باز با هم میریم.

صفحه 112 از 117