پسر گفت: «خوابیده.» دلش نمیخواست گریه اش را ببینند. بذارین بخوابه.»
ماهیگیری که ماهی را اندازه می گرفت گفت: «از نیزه تا دم هجده پا میشه.»
پسر گفت: «باور میکنم.» وارد کافه «تراس» شد و یک ظرف قهوه خواست. داغ باشه، شیر و شکرش هم زیاد باشه.» چیز دیگه نمیخوای؟» نه. بعدش ببینم چی می تونه بخوره.»
صاحب کافه گفت: «عجب ماهی ای بوده. تا به حال همچین ماهی ای نگرفته بودن. اون دو تا ماهی هم که شما دیروز گرفتین خیلی خوب بود.)
پسر گفت: «خاک بر سر ماهیای من!» و باز گریه اش گرفت. صاحب کافه پرسید: «مشروبی چیزی نمیخوای؟»
پسر گفت: «نه. بهشون بگین مزاحم سانتیاگو نشن. من برمیگردم.»
بهش بگو من خیلی متأسفم. پسر گفت: «متشکره
پسر قوطی قهوه داغ را به کلبه پیرمرد برد و نشست تا او بیدار شد. یک بار بنظر می آمد که دارد بیدار می شود. اما دوباره به خواب سنگین فرورفت و پسر به آن سوی کوچه رفت و مقداری هیزم قرض کرد که قهوه را گرم کند.