نام کتاب: پیرمرد و دریا
گربه ای گذشت و پی کار خود رفت و پیرمرد آن را نگریست. سپس کوچه خالی را نگریست. سرانجام دگل را زمین گذاشت و ایستاد. دگل را برداشت و روی شانه گذاشت و به طرف بالای کوچه راه افتاد. تا به کلبه اش رسید پنج بار ناچار شد بنشیند. درون کلبه دگل را به دیوار تکیه داد. در تاریکی کوزه آب را پیدا کرد و جرعه ای نوشید. سپس روی تخت دراز کشید. پتو را روی شانه - هایش کشید، بعد روی پشت و پاهایش، و دمر روی روزنامه ها خوابید و دستهایش را شلال کرد و کف دستهایش بالا بود. صبح که پسر از لای در سر کشید پیرمرد خواب بود. باد چنان سخت می وزید که امروز قایقها بیرون نمی رفتند و پسر تا دیروقت خوابیده بود و سپس به کلبه پیرمرد آمده بود، چنانکه هر روز می آمد. پسر دید که پیرمرد دارد نفس می کشد و آنگاه دستهای پیرمرد را دید و گریه اش گرفت. خیلی آهسته بیرون رفت تا قدری قهوه بیاورد، و همه راه می رفت و میگریست. چندین ماهیگیر دور قایق جمع شده بودند و به آنچه بر پهلوی قایق بسته بود می نگریستند، و یکی توی آب بود و پاچههای شلوارش را بالا زده بود و با ریسمان اسکلت ماهی را اندازه می گرفت. پسر پایین نرفت. پیش از این رفته بود و یکی از ماهیگیرها از جانب او به قایق می رسید. یکی از ماهیگیرها صدا زد: «چطوره؟

صفحه 110 از 117