نام کتاب: پیرمرد و دریا
رفته رفته بالا گرفته بود و حالا تند می وزید. ولی بندرگاه آرام بود و پیرمرد قایقش را به سوی تکه زمین شن ریزه زیر صخرهها راند. کسی نبود به او کمک کند، خودش تا آنجا که می توانست قایق را بالا کشید. سپس بیرون آمد و قایق را به صخره ای مهار کرد. دگل را خواباند و بادبان را پیچید و بست. سپس دگل را بر دوش نهاد و راه سربالا را در پیش گرفت. آن وقت بود که ژرفای خستگی خود را دریافت. لحظه ای درنگ کرد و به پشت سرش نگریست و در پرتو چراغ خیابان دم بزرگ ماهی را دید که از پشت پاشنه قایق بلند پیدا بود. خط سفید و برهنه تیر پشت ماهی را دید و حجم سیاه کله او را با نیزه درازش، و همه برهنگی میان سر و دم را. باز راه افتاد و در انتهای سربالایی زمین خورد و با دگل که بر شانه اش بود چندی بر زمین ماند. تلاش کرد برخیزد. ولی نتوانست و همان جا دگل بر دوش نشست و به کوچه نگاه کرد. آن دست کوچه

صفحه 109 از 117