نام کتاب: پیرمرد و دریا
با خود گفت که قایق سالم است، غیر از دسته سکان هیچ جایش عیبی نکرده است. آن هم مسأله ای نیست. حس می کرد که اکنون توی جریان خلیج است و چراغ ? های شهرکهای ساحلی را در طول خشکی میدید. اکنون می دانست کجاست و رسیدن به بندر دیگر کار آسانی است. با خود گفت در هر حال باد با ما رفیق است. سپس افزودگاهی این دریای بزرگ پر از دوستان و دشمنان ماست. و گفت رختخواب. رختخواب رفیق من است. فقط رختخواب. چه چیز خوبی است رختخواب. گفت شکست که خوردی کار آسان می شود. هیچ نمیدانستم به این آسانی است. و پرسید چه چیز تو را شکست داد؟ بلند گفت: «هیچ. زیاد دور رفتم.» وقتی که وارد بندرگاه کوچک شد چراغهای کافه «تراس» خاموش بود و پیرمرد میدانست که اکنون همه در خوابند. باد

صفحه 108 از 117