با خود گفت که قایق سالم است، غیر از دسته سکان هیچ جایش عیبی نکرده است. آن هم مسأله ای نیست.
حس می کرد که اکنون توی جریان خلیج است و چراغ ? های شهرکهای ساحلی را در طول خشکی میدید. اکنون می دانست کجاست و رسیدن به بندر دیگر کار آسانی است.
با خود گفت در هر حال باد با ما رفیق است. سپس افزودگاهی این دریای بزرگ پر از دوستان و دشمنان ماست. و گفت رختخواب. رختخواب رفیق من است. فقط رختخواب. چه چیز خوبی است رختخواب. گفت شکست که خوردی کار آسان می شود. هیچ نمیدانستم به این آسانی است. و پرسید چه چیز تو را شکست داد؟
بلند گفت: «هیچ. زیاد دور رفتم.»
وقتی که وارد بندرگاه کوچک شد چراغهای کافه «تراس» خاموش بود و پیرمرد میدانست که اکنون همه در خوابند. باد