کار تمام است. دندانهای بمبک به کله سفت ماهی نشسته و گیر کرده بود و پیرمرد دسته سکان را روی کله بمبک فرود آورد. دوباره و سه باره فرود آورد. صدای شکستن دسته سکان را شنید و سرشکست، آن را به تن بمبک راند. فرورفتن چوب را حس کرد و دانست که تیز است و باز آن را فروکرد. بمبک ماهی را رها کرد و در آب غلتید. این آخرین بمبک آن گله بود. دیگری چیزی نبود که بخورند.
پیرمرد اکنون بسختی نفس می کشید و مزه غریبی در دهان خود حس میکرد. طعم مس مانند و شیرینی داشت و پیرمرد لحظه ای ترسید. اما زیاد نبود.
توی دریا تف کرد و گفت: «بخورید، گلانوها. بعدش هم خواب ببینید که آدم شکار کرده اید.»
میدانست که سرانجام شکست خورده است و هیچ درمانی ندارد و به پاشنه قایق بازگشت و دید که به دست شکسته سکان توی شکاف سکان جا می رود، همین قدر که او بتواند قایق را هدایت کند. گونی را روی شانه هایش کشید و قایق را در مسیر خود انداخت. اکنون سبک پیش می رفت و هیچ گونه اندیشه یا احساسی نداشت. اکنون از همه چیز درگذشته بود و قایق را می راند تا هر چه بهتر و هوشمندانه تر خود را به بندر برساند. شب بمبکها به لاشه ماهی حمله می کردند، مانند کسی که ریزه های ته سفره ای را برچیند. پیرمرد توجهی به آنها نداشت و به هیچ چیز توجهی نداشت، مگر هدایت کردن قایق. فقط متوجه بود که قایق اکنون بار سنگینی بر پهلو ندارد و خیلی سبک و خوب پیش می رود.